تبليغاتX
افتان و خیزان

افتان و خیزان

شعر و دل نوشته ها

برای تو که قابله ای به حساب


مثلا هنر می خواهد این دنیای ناپسند را

پسندیده کند.

تو هم هی به پیچان.





+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 10:28  توسط علیرضا بخشعلی  | 

آقا کارهای شما بسیار عالی ست اما اخلاق ندارید بگذارید چهار تا آدم موجه آنها را بگویند


صلیبی به نام اخلاق

بهشتی برای بروکرات های پر حرف و

واژه باز.

همین می شود که همه چیز دزدی ست

شعر _نقد _ اثر

همه چیز.

یک مشت واژه باز در هر دو طرف

میدان دارند.






+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 17:21  توسط علیرضا بخشعلی  | 

مثل همیشه


راز های حیات در وجود من

بالا و پایین می روند

بر روی امواج دریا.

و تو  همه را

مفت می خواهی.

خدا آنها را

برای همه دردهایی به جانم ریختی

به من بخشید.

و تو آنها را مفت می خواهی.

پس حق دارم

آنها را با خود به گور ببرم.





+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 18:16  توسط علیرضا بخشعلی  | 

دیدی چه ساده سیاسی شدم

 

دیدی چه ساده سیاسی شدم

در خانه نفس می کشم

تی وی یک برنامه بر مبنای آن می سازد

نمی دانم فقط

سر و صدای دستشوی را هم

 می شنوند یا نه؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 15:24  توسط علیرضا بخشعلی  | 

بس که گفتند واژه برای شعر

 

باید بگویم المان یا عنصر تشکیل دهنده  شعر سپید واژه است

زیرا شعر سپید نثر می باشد و چون به موسیقایی آن به خصوص موسیقایی درونی شعر توجه می شود نه نحوه نگارش و بابهای آن ـ هر کلمه را واژه در نظر می گیرند

اما در نظم قدیم و نظم نیمایی واحد همان کلمه است پس در برسی غزل و شعر نیمایی نباید بگویم مثلا واژه ساقی باید بگویم کلمه ساقی واحد واژه مخصوص شعر سپید است زیرا بعضی اوقات برای مرتب شدن موسیقایی از حروف اضافه کمتر یا حتی بیشتر از معمول استفاده می شود چون تنها شاعر به موسیقایی شعر می پردازد و درنتیجه مجبور به واژه سازی برای مرتب کردن هارمونی و ریتم و آهنگ شعر است

اما در نظم اینگونه نیست  وزن و قوائد کلاسیک و بابها با کلیشه های آن در شعر مورد تاکید می باشد و موسیقایی  به خصوص موسیقایی درونی در مرحله بعد در نظر گرفته می شود

 

 

درس آموزنده فاشیسم

 

فاشیسم به ما آموخت

اگر سرمایه داری پوست سر را هم کند

نه نالیم

از آن بدتر هست

 

 


بچه جان!

 

بار امانت نه عقل بود

نه عشق

بار امانت یعنی:

عهد قطره با دریا

عهد برگ با جنگل

عهد سنگریزه با کوه

عهد غبار با کهکشان

عهدی به گردن انسان است

با خدا

 

 

 

بچه های امروز بیشتر ماهی اند

 

پدرم نهنگ بزرگی بود و من که خیلی شبیهه او بودم

همیشه مرا دولفین کوچکی می دید

که همه بدنش بیرون از آب است

و می خواهد دنیا را آدم کند

می گفت نمی توانی این همه را آدم کنی

میان این همه حماقت ها راه خودت را برو

هنگامی به قعر آب برای همیشه می رفت

تمامیت مرا دید

گفت تنها کوهان از آب بیرون زده ام را

این مدت می دیده است

 

 

 


برای رسول یونان

 

کاش به جای گربه

ماهی یا پرنده به خانه می آوردی

گربه و صلیب رفیق شفیق هم اند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 1:19  توسط علیرضا بخشعلی  | 

قسمت دوم: تکنیک با الگوی ...

(آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست

عالمی دیگر به باید و ز نو آدمی)

دنیاهای متفاوت

قبول تفکر دترمینه دنیاهای متفاوت به وجود می آورد و این با آنچه فاشیست به آن توجه دارد متناقض است. فاشیست از سرمایه داری و از الگوی نسبیت انیشتن پیروی می کند زیرا تکنیک ها که تحول و تغییر می آفرینند باید یک الگوی ثابت داشته باشند و در چهار چوب آن الگو حرکت کنند و منافع آنی و حرکتهای خود سر ممکن است بردارهای متناقض و ضد هم بوجود آورد و یک دیگر را خنثی کنند و اینجاست که نظریه نسبیت انیشتن و نسبی نگری نسبت به یک پدیده فیزیکی یا فرهنگی ارزش پیدا می کند.

یک موضع ثابت یا یک پدیده ثابت چه فرهنگی و چه مادی باید وجود داشته باشد مثل قیمت نفت یا خود فاشیسم البته نفت در اینجا مثال می باشد و همه چیز نسبت به آن تعریف شود. این الگوی جهان سرمایه داری تا کنون بوده است و دنیا بر اساس آن تعریف می شود. اگر هم مشکلی پیش آمد با ایجاد چاله های جاذبه ای مثل جنگ آن پارامتر یا المان یا عنصر ثابت را قادر خواهند بود مسیرش را تغییر دهند. مثل نور که در مجاورت جاذبه مسیرش عوض می شود و دیگر کشورهای دنیا را کشورهای صاحب سرمایه در سراشیبی قرار می دهند و سرعت توسعه آنها را می گیرند چه کشورهای صاحب تکنولوژی که به ظاهر متحد شده بودند و چه کشورهای کارگری و در حال توسعه که معمولا کشورهای بودا مذهب یا با فرهنگهای سازگار و فلکسیبل می باشند.

برای سرمایه داری با این الگو باید دنیا یک شکل شود و فاشیست در هر شکلش چه فاشیسم مذهبی چه فاشیسم نظامی و چه فاشیسم بروکراتیک و غیره قادر به انجام این کار هستند. شما نگاه کنید بعد از جنگ جهانی دوم دهه چهل شمسی دهه شکوفایی صنعت آلمان بود. دهه پنجاه دهه ژاپن بود و دهه شصت ما باید در این الگو به همراه تایوان قرار می گرفتیم زیرا تحولات ایران و ژاپن معمولا با هم اتفاق می افتد و این یک تقارن تا قبل از آن بوده  اما استعمار بحرانهای فرهنگی عجیب و غریبی به سر ما آورده بود . ظاهرا ما در این مرحله قرار گرفته بودیم اما نظام مملکتی همچنین توسعه لازم در ظاهر انجام شده و در باطن حرکت و تحول فرهنگی و اقتصادی از تاثیر سلطنت وجود نداشت. دهه هفتاد نوبت به شکوفایی اقتصاد کره جنوبی بود و در دهه هشتاد توسعه صنعتی به چین رسید.

بعد از شکوفایی اقتصادی معمولا یک دهه طول می کشد تا کشور به مرحله کشور صاحب تکنولوژی و با سرمایه محدود برسد البته چین توانست با جمع آوری سرمایه های مازاد از تورم اقتصادی و بالا رفتن نرخ دستمزد تا حدودی جلوگیری کند و این روند را کند سازد. آن هم به خاطر وجود حزب کمونیست بود که این الگو را خوانده  و از طرفی چینی ها دیگر فرهنگ و مذهب بومی با وجود تخریب کمونیست ندارند و منفعت طلبی را به همه چیز این موشهای زرد ترجیح می دهند.

این الگوی سرمایه داری تا کنون بوده است اما با آمدن کامپیوتر و اینترنت اصل مهم کارل مارکس یعنی با عوض شدن ابزار تولید روابط تولید و در نتیجه نظامهای اجتماعی عوض می شود. کامپیوتر همچنین ابزاری بود که ثابت کرد نظریه انیشتن هم در صورت صحیح بودن خود یک دترمینه است و جبر مطلق نیست که بتوان به آن همه جا استناد کرد و به عنوان یک الگو پذیرفت.

حتی نظامهای آموزش و پرورش و آموزش عالی و مراکز آموزش مدیریتی با مفاهیم جبرنگری و نسبی نگری و مقایسه یک چیز با دیگری و در نظر گرفتن یک پدیده ثابت به عنوان مرجع مطلق فاشیست تربیت می کنند. زیرا باید جهان یک شکل شود تا تئوری سرمایه داری معنا پیدا کند. البته گفتم نمی شود تنها به قیمت نفت استناد کرد و آن را پارامتر ثابت مثل سرعت نور گرفت. سرمایه داری قادر است با تکنیک این توهم را در ذهن اندیشمندانی که یک بعدی و جبری نگاه می کنند بوجود آورد و تنها نفت را هدف سرمایه داری بگیرند در آنی تغییر مسیر دهد آن هم به صورت موضعی و منافع لازم را می برد. تئوری و الگوی تکنیک ها اینچنین است و فاشیست این یک دستی و نسبی نگری را به جای تفکر دترمینه ای و جهان های متفاوت که از نگاه و فلسفی کوانتوم پیروی می کند در فرهنگ و اقتصاد بوجود آورده است.

تغییر ابزار تولید

ابتدا گفته باشم من مارکسیسم را به عنوان یک مرجع قبول ندارم و اینجا تنها صحبت من با اصول کارل مارکس و تحلیلهای اوست. زیرا خود قبول مارکسیسم به نظر من یک آفت است یک سطحی نگری بوجود می آورد و از طرفی تغییر در آن و آمیختن آن با روانشناسی اجتماعی و آداپته کردن آن یک تفکر اشتباه می باشد و سعی در ادامه حیات آن تنها به نفع سرمایه دار ها و کارتل ها و تراست ها می باشد. زیرا مارکسیسم فردیت را در هر شکلش لگد کوب می کند و ادامه این تئوری در قرن بیست و یکم بیشتر از طرف افراد وابسته به احزاب کمونیست و التقاطی های شکست خورده می باشد  ّهمچنین آن فرهنگ سطحی نگری و جبرگرایی تاریخی برای نسل بعدشان مانده است.

امروز هم اگر سندیکاهای کارگری از مارکسیسم حرف می زنند برایشان بیشتر یک نماد و پرچم است اگر بگویند عدالت پای تفکر ارسطویی و فاشیست را باز کرده اند. اگر بگویند آزادی کاپیتالیسم را در حوزه تفکر خود جا داده اند. پس از این نماد برای گرفتن حقوق کارگری استفاده می کنند و تحلیلهای مارکسیستی شان بیشتر تدافعی است تا بخواهند یک نظریه و نظام حکومتی ارائه دهند.

من تنها بعضی از تحلیل های مارکس مثل دترمینه و ابزار تولید را قبول دارم که با تفکر دترمینه ای و قبول دنیاهای متفاوت آن را بست دادم اما تغییر ابزار تولید بحث بسیار پیچیده ای را در فرهنگ بوجود می آورد. قبلا معمولا یک فرهنگ بومی و منطقه ای داشتیم و یک فرهنگ جهانی به عنوان مثال تفاوت حافظ و سعدی و مولانا و عطار و خیام با بقیه شاعران در این است که خود یک جهانبینی بوجود می آورند و احساسات آنها از حدود فردی نگری تجاوز می کند و با روح همه مردم دنیا می آمیزد.

اما امروز با ارتباطات آنی یک تعریف دیگر از فرهنگ و ادبیات و هنر بوجود می آید دیگر دو فرهنگ بومی و جهانی مرز کشیده شده نداریم که در حفظ آن بکوشیم و انحصار ایجاد کنیم. بلکه هر فرهنگی به تنهایی دو جلوه دارد. یک جلوه بومی و شکل بومی آن که با فرهنگ جهانی تا حدودی می آمیزد و بنا به جبر محیط تکامل می یابد و دوم گوشه ای از فرهنگ جهانی که تاثیری متقابل بر فرهنگ جهانی می گذارد.

این مسئله ای است که امروز اروپای متحد را به زانو در آورده است. تنها فرهنگ بومی است که نمی توان در چهار چوب فرهنگ جهانی تعریف یا به کمک فاشیست تخریب کرد. دنیا های متفاوت است که نمی گذارد یورو بر یک محور بچرخد و حتی در آمریکا هم امکان تجزیه وجود دارد و فاشیسم که برای یکی کردن فرهنگها به تعریفهای فروید متوصل شده بود و در توسعه سکس می کوشید و فروید را به عنوان یک جبر مطلق در نظر می گرفت و جهنمی برای انسان امروز خلق کرده ـ از این مسئله غافل بود که فرهنگهای متفاوت هستند که با تغییر ابزار تولید از بین نمی روند و در فرهنگ جهانی حل نمی شوند بلکه تکامل می یابند و با دیگر فرهنگها تا حدودی می آمیزند و فرهنگ جهانی را توسعه می دهند اما پایدار می مانند و به حیات خود ادامه می دهند.

با فاشیسم مذهبی و فاشیسم نظامی و فرهنگ نظامی گری شاید بتوان ناهنجاری های عجیب غریب به وجود آورد اما در نهایت دنیاهای مستقل به حیات خود ادامه می دهند و ما نمی توانیم با دیوار کشیدن و تحلیل چند جبرنگر در حفظ فرهنگ بومی خود و یا تغییر و آداپته کردن آن به روش سکولار نمی گویم به نظر من آقای دکتر بیژن عبدالکریمی مراعات می کند و این مراعات ها برای یک فیلسوف  سم می باشد. باید گفت آداپته کردن آن به روش قرون وسطایی و اخلاق نگری سطحی محض کوشید. کلمات و واژه ها و تعاریف را ما نمی سازیم بلکه این دریای فرهنگ ایرانی است که آنها را فرم می دهد شکل به آنها می بخشد از خود می کند یا پس می زند و این میان دین یک مسئله نهادی است نه یک موضوع و ابژکتیو و تنها تاثیر آن را بر فرهنگ ها می شود دید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 11:38  توسط علیرضا بخشعلی  | 

کارل مارکس هنوز حرف تازه دارد. (قسمت اول)

(ابتدا بگویم صحبت من همیشه با دنیا بوده است نه تنها با ایران)

نمی خواستم هیچگاه درباره کارل مارکس چیزی بنویسم زیرا به نظر من فلسفه مارکس نقاشی زیبایی چون شام آخر مسیح کشیده شده توسط لئوناردو داوینچی است. یک اثر هنری است که باید آنرا به خاطر سپرد و از آن الهام گرفت. یک نگاه عاشقانه به دنیای عقلانی است تا اینکه یک فلسفه جامعه شناسی باشد. چه خونها که ما به پای این فلسفه ندادیم و چه تباهی ها برای ما نیاورد که هنوز از آن متاثریم. اما وقتی به این فلسفه بدون تفکر انگلس نگاه می کنی می بینی بیشتر از اینکه یک فلسفه کامل اقتصادی و نظام مملکتی باشد یک تز فرهنگی است و اصول آن چه زیبا می تواند با بازنگری _ رهگشای ما در روانشناسی اجتماعی باشد.

مارکسیسم را با تغییراتی باید به عنوان یک فلسفه فرهنگی و نوع تفکر بشری به جای مطرح بودن نسبیت و سرعت ثابت نور مانند الگوی کوانتومی قبول کرد. شاید نگاه متفاوت من به مارکسیسم در این است بیش از آنکه نیوتن را در نوجوانی بشناسم و اصول پایه او را در فیزیک بخوانم برایم کتابهای فلسفی جیبی ماکس پلانک با اینکه در آن سن سال نمی فهمیدم ولی جذابتر و لذت بخشتر بود مانند یک شعبده بازی می مانست. وقتی از این دریچه نگاه کردی خود به خود تاثیر براقتصاد و نظام مملکتی هم می گذارد. زیرا چیزی که یک عاشق خلق می کند باید عاشقانه به آن نگریست و نه عقلانی و هیچگاه تباه نمی شود.

شاید خیلی ها از من ایراد بگیرند تو داری راه جلو یک بچه تفنگ بدست که همه را به بازی گرفته است می گذاری. اما بنظر من اگر این بچه را آموزش دهی و بزرگش کنی خودش تفنگ را زمین می گذارد و اگر نگذارد و سعی کند به تقلید تو به ظاهر از آن راه برود. باز هم شکست خورده است زیرا اصول را می داند اما فوت فن کوزه گری را نمی داند. مانند کلاغی می ماند که بخواهد مثل کبک راه رود . بلاخره اعتراف می کند این کار من نیست و میدان را برای آنها که قابلیت انجام این کار را دارند خالی می کند. هرچند مخالف او باشند یا مانند من آنچنان که می گویند و من تحمل می کنم اما می تواند در حدود توانایی خود باری به دوش گیرد و قابلیتهای خود را نشان دهد. دوستان خوبم یک سوسک در تاریکی و آب گل آلود خود را نشان نمی دهد. یک سوسک فقط بر روی صفحه سفید و آب زلال نمایان می شود به همین خاطر سوسکها از تاریکی لذت می برند.

پراکسیس چه بود؟

بیاییم ابتدا تکلیف خودمان را با پراکسیس یا دلیل تمام کننده تحول برای یک جامعه مشخص کنیم. دلیلی که وجدانها را بیدار می کند و انگیزه برای تحول به وجود می آورد برای خلع سلاح کردن مارکسیسم باید گفت این دلیل هیچ نیست به جز خود فقدان مالکیت یعنی آگاهی افراد جامعه به فلسفه مارکسیسم به علاوه فقدان مالکیت می تواند تحول مارکسیستی بوجود آورد و اصلا انگیزه انقلاب سوسیالیسستی می باشد و با مطرح شدن دوباره مالکیت اصول آن در اذهان سست می شود و تک تک افراد جامعه سوسیالیستی مارکسیسم را یک بار بر دوش خود می بینند و سعی در کنار زدن آن خواهند کرد. البته باید حساب افرادی چون فیدل کاسترو را جدا کرد در جامعه های بشری گاه پیش می آید بعضی از ارواح یک جامعه را به جلو می برند و ربطی به فلسفه ندارد.

بعد از مدرنیته پست مدرنیته مطرح شد بر خلاف آنچه همه پست مدرنیته را آزادی از قید بند مدرنیته می دانند به نظر من نتیجه پست مدرنیته به مسئله دیگری می رسد و آن تاثیر روانی یک اثر و پدیده مدرنیته بر روان انسان است. مانند سایه یک کبوتر بر روی زمین است سایه یک کبوتر همیشه مانند کبوتر تماشایش لذت بخش نیست بلکه می تواند آن سایه کسی را بترساند او را به وحشت اندازد یا اینکه .... . پست مدرنیته یک بعد دیگر برای پدیده های مدرنیته خلق کرد و آن تاثیر یک پدیده بر ذهن و روح افراد است و حسین پناهی این پیام پست مدرنیته را دقیقا گرفت و چه زیبا در شعرهایش آن را منعکس کرد و به فراتر از پست مدرنیته از این زاویه نگاه کرد. البته باید توجه داشت در این نگرش نباید به سطحی نگری گرفتار شد و برای دوری از سطحی نگری نیاز به آگاهی ممارست و تامل در مدرنیته است.

انقلاب در روسیه و چین که هر دو در مرحله فئودالیته بودند این اصل پراکسیس مارکس یعنی فقدان مالکیت را ثابت می کند همچنین امروز در آمریکا و دیگر کشورهای جهان به خوبی علت گرایش به سمت مارکسیسم مشخص است. گویا یکی از مراحل رشد انسانی همین مالکیت است یک تشخص به انسان می بخشد یکی از نیازهای انسان برای رشد است. انسان ابتدا به نیازهای اولیه می پردازد سپس به امنیت نیاز دارد و مالکیت مرحله بعد می باشد وقتی کتمان می شود بشر دچار یک انحراف فکری می گردد یک انحراف آزار دهنده که جلو پیشرفت و تکامل او را می گیرد و در نهایت جامعه و یک مملکت بازیچه دست چند کارتل و تراست های بزرگ خواهند شد.

مانند امروز که همه به طبل عشق و شعر می کوبند و خود را از هوشیاری دور نگاه می دارند. این نتیجه یک نقصان است نقصان انحراف فکری می آورد و مارکسیسم هم نتیجه نقصان مالکیت است. کارل مارکس یک عاشق بود یک عاشق که می خواست منطقی فکر کند و جهان را عاشقانه دید البته دست آوردهای قوی هم داشت که در زیر و مقاله های دیگر به آن می پردازم. اولین دست آورد آن تفکر دترمینه است که با رد شدن نسبیت انیشتن زیباتر می توان آن را دید و راه را برای اندیشه های دیگر باز کرد.

تفکر دترمینه چیست؟

تفکر دترمینه به ما می گوید هر تفکر و اندیشه و فلسفه  یا نظریه ای حدودی دارد. دو حد دارد که در دو طرف آن قرار دارد و یک فصل که فاصله بین حدود را پر می کند. چیزی که امروز متاسفانه اکثر تحصیل کرده های ما قادر به درک آن نیستند و نظام آموزش و پرورش به خودی خود فاشیست تربیت می کند. کسانیکه فکر می کنند یک عینک پلاریزه باید بزنند و تمام جهان را از آن عینک نگاه کنند. یک منطق و فلسفه یا علم را باید یاد بگیرند و دنیا را در چار چوب آن برسی کنند. به قول قدیمی ها درس خوانده اند اما سواد ندارند. نمی دانند که هر تفکر و اندیشه ای در این جهان یک دترمینه است نه یک جبر مطلق که بر اذهان حاکم شود. دو حد دارد و یک فصل که به دو حد ختم می شود.

امسال عاشورا من خیلی ناراحت شدم معمولا من عاشورا را با پرچم های بلند و رنگارنگ با نقش شیر و پر طاووس و اعلم و کوتل می شناسم. برای ما شاید یک چیز اضافی و خرجی بر روی دست هیئت ها باشد که می تواند در جاهای دیگر مصرف شود و خرج خیریه گردد ولی برای بچه ها و کودکان یک شبهه کارناوال است از تماشای آن به وجد می آیند و برایشان جذابیت دارد. می شود با خرج کم هم آنرا برقرار کرد یک اصالت خاص دارد اما تفکری که دترمینه نمی شناسد این را نمی فهمد و نقصانی وارد می کند که قابل جبران نیست. قبول نوع تفکر دترمینه شما را از حالت دیجیتال صفر و یک خارج می کند و مانند آنالوگ انعطاف پذیر می سازد قادر می شوید حساسیت ها را درک کنید.

مثال دیگری می زنم مفهوم شفاعت شاید برای ما یک مفهوم غیر منطقی باشد اما برای یک کشاورز اینطور نیست. یک کشاورز سالهایی را دیده است که همه عوامل برای برداشت محصول دست به دست هم داده اند مانند باران زیاد و خاک مناسب و بذر خوب اما محصول خوبی برداشت نکرده است. چارپاها خوب شیر نداده یا نزاده اند. یک عامل ناشناخته همیشه ذهن او را به خود مشغول می کند و با شفیع قرار دادن معصوم خود را به خالق جهان و روح هستی می خواهد نزدیک سازد. شبها و روزهای زمستان که بیکار است می نشیند برای مناسبتهای مذهبی پارچه پرچم را نقش شیر با نخ ابریشم می دوزد و جواب می گیرد زیرا دنیای ما و دین ما یک نگرش آزاد دارد. اگر این را از او بگیری به درخت کهنسال پارچه می بندد. اگر این را هم از او بگیری سنگی برایش مقدس می شود. اگر این را هم از او بگیری می رود ماهواره می خرد و به دام کثرت می افتد.

همین تفکر شفاعت اما برای من که هفت پشتم بچه شهر هستند یک عامل تخریبی می شود. طوری که پدرم و پدر بزرگم و جدم می گفتند: ارزش خود را پیش معصوم  با این حرفها پایین نیاورید. زیرا این تفکر در یک جامعه بورژوازی یا سرمایه داری یک بند می شود. مافیای سرمایه داری بوجود می آورد. دیگر ترا کارگر می بینند اگر هم ید بیضا داشته باشی باز هم کارگری نبوغ و هوش زندگی تو را باید چند سرمایه دار و چند مزدور مسیر آنرا تعیین کنند. آزادی انسانی تو زیر سوال است و اگر بخواهی آزاد باشی انگی به پایت می بندند. کنترلت می کنند تا یک جا پا کج به ظاهر بگذاری زیرا مرجع و کسی حق انتخاب دارد که معصوم باشد.

مثالهای دیگری می توان برای تفکر دترمینه زد. بیشتر نظامی ها نه همه دوست دارند از تفکر دکارتی پیروی کنند. این نه همه خیلی مهم است نباید یک موضوع را به همه یک قشر عمومیت داد و اخلاق گراها منطق ارسطویی را می پسندند البته نه همه. سرمایه داران از مارکسیسم بعضی هاشان خوششان می آید و حتی انگیزه ادامه کارشان در شرایط دشوار فقط طبقه کارگر است البته نه همه یا به عطار و تصوف به عنوان یک تفکر کاریزماتیک که شخصیتی جذاب از آنها می سازد نگاه می کنند البته نه همه. مهندسین و تکنیسین ها به مولانا و مثنوی روی خوش نشان می دهند به خاطر نگاه تحلیلی مولانا  مشابه هندسه تحلیلی که مبنای کار آنها می باشد است البته نه همه. پزشکها جذب اندیشه بنیاد گرایی می شوند البته نه همه.

 باید تفکر دترمینه را با دو حد و فصلش پذیرفت و به آزادی های انسانی و حقوق شهروندی احترام گذاشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 4:8  توسط علیرضا بخشعلی  | 

عرفان تشیع

 

یک زمانی صاحب نظران و فیلسوفان برای اینکه بتوانند انقلاب کنند می گفتند: ایدئولوژی ادامه غریزه است. بعد دیدیم در ادامه در سال شصت چگونه برادر به جان برادر افتاد و یک دیگر را چگونه کشتند و وقتی از عاشورا صحبت می کردند از شباهت اعلم که یک اثر هنری است به صلیب می گفتند چون عقیده را ادامه غریزه می دانستند اما از حسین دوباره مصلوبی بزرگتر می ساختند که درد همه انسانها را به جان می خرد.

یادم هست زمانی سیر کردن شکم یک محتاج به رسم حسین ابن علی از سفر مکه پر اهمیت تر بود و این یک افتخار به حساب می آمد و آمدن حاجی با آن کب کبه و دب دبه را به تمسخر می گرفتند و از کمبودهای روانی فرد می گفتند. چرا که آن زمان عقیده ادامه غریزه نبود و روابط خانوادگی و دوستان و آشنایان رنگ تظاهر نداشت و حسین با ما بود و عرفان او را با گوشت و وجود و روحمان حس می کردیم.

این دنیای ما نیست. این دنیایی که اجدادمان نسل به نسل برای فرزندان شان بازگو کرده بودند تا به پدرانمان رسیده نیست. دنیای ما سنگ پرستی و صلیب و آیین نامه و تجلیل و تقدیرنامه و ده شب سخنرانی به مناسبت فلان کس و چند برنامه تلویزیونی و چند ساعت وقت همه مردم را گرفتن نداشت و از آخر همان شخص که همه این رویدادها برای او بود. هیچ نصیبش نمی شد جز شهرت آزار دهنده که تنها تمرکز او را به هم می زد و از ادامه مسیر بازش می داشت.

ما همانند کاتولیکها به خاطر شفاعت حسین بر دردها و رنجهایمان هیچگاه نگریسته ایم اما محبت و رحمت حسین را بارها بر خود و دیگران دیده ایم. حسین مثل هر سال حج را نیمه کاره رها کرده به فرمان خدا به راهی می رود که می داند آخرش سلاخی و تهمت و دروغ و پیمان شکنی است و بر ما واجب است درد و رنج خود را رها کنیم و بر مصائبی که بر حسین و اصحاب حسین در همه زمانها رفته است گریه کنیم.

یک نوع از خود بیرون آمدن است. یک نوع امانیسم و هم نوع دوستی اما امانیستی که پشتوانه آن خدا و خون خداست. نه انسان و نه فلسفه و نه علم و نه دایه گان خدا ـ تنها خداست. باید از خود بیرون بیایی _ مصائب و دردها و رنجها و آرزوها را رها کنی و اگر رها نکنی عاشورا خود بند دلت را پاره می کند تا قادر به درک عرفان تشیع باشی.

حسین دستت را می گیرد و تا آسمانها بالا می برد و آنجا می بینی دردهای تو چقدر کوچک است و تو روح خود را کجاها گم کرده ای و در برگشت عصر عاشورا که می شود همه جا بارانی ست. بوی باران و لمس هوای پاک تک تک سلولهای بدنت را زنده می کند.

خانه ای که به سویش می روی از جنس شیشه می شود درون آن را می بینی حوادثی را که فردا پیش می آید می بینی زیرا حسین ترا به کربلا برده است.

به ریسمان خدا چنگ زده ای. اتحاد مردم را حس کرده ای و خود را در جمع گم کرده ای به شیطان سنگ زده ای. میان صفا و مروه با حسین دویده ای و با دستهای بریده عباس از زم زم آب برداشته ای و طواف هاجر کرده ای و به جای نزول گوسفند ـ حسین فرزندان و طفل شش ماه اش را داده است. تو عاشورای حسین را درک کرده ای مگر فلسفه حج بالاتر از این است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 0:6  توسط علیرضا بخشعلی  | 

فاشیست ها هم بروند مشابه سازی کنند

 

شاید عمرم قد ندهد پس بگذار بنویسم

من این حافظ های کوچک را می بینم

دارند کم کم جوانه می زنند

بزرگ می شوند تا گل دهند

یکی مقدمه دیگری می شود

در شعر نه سورئالیست اند

نه امانیست

اما از سورئالیسم به سرمدیت رسیده اند

و از امانیسم به ماهیت انسانی

تکنیک ادبی را می شناسند

جبر را می شکنند

و تاریخ را به جلو می برند

ادبیاتی می سازند با آن  بشود مواد غذایی را

از مواد نگه دارنده پاک کرد

از تغییر ژنتیک و تخریب آن بر انسان می گویند

از آزادی های انسانی می گویند

از اینکه همه حق حیات و انتخاب دارند

سیاهی را کنار می زنند

جهان را با جارو برقی شعر پاک می کنند

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 11:43  توسط علیرضا بخشعلی  | 

معنای فلسفی تکنیک

  

باور کنید معنای همین کلمات ساده است که سرنوشت و حتی مرگ و زندگی ما را می سازند. می شود برای یافتن معنای یک کلمه به لغت معنی مراجعه نمود یا ده هزار صفحه کتاب خواند و دو سال وقت روی آن گذاشت.

مقاله ای که در زیر نوشته ام یک معنای فلسفی ساده از معنای تکنیک نیست. تکنیک را می شود انطباق ساده برای بدست آوردن اختیار دانست و انطباق معنای سطحی است که تنها به درد مارکسیستها و اگزیستانسیالیستها می خورد. انطباق معنای دقیقی از آن نیست با این معنا می شود( یک کارخانه تولید حرارت هر کارخانه ای می خواهد باشد) وسط زمینهای کشاورزی ساخت و منطقه ای را تبدیل به بیابان کرد یا با تکنولوژی پیشرفته خود را خفه کرد به جای آنکه تکنولوژی نجاتمان دهد. می شود یک مجموعه کارخانه های خودرو سازی را آنقدر سنگین کرد که هر بار می خواهد برخیزد زیر وزن خود کمر خم کند.

برای دانستن مفهوم تکنیک به یک سرمدیت علاوه بر آگاهی بر واقعیتها و ارتباط با دنیای واقعی نیاز است یا به قول اهل تصوف رسیدن به درجه فقرـ نمی خواهم انحصاریش کنم همان سرمدیت کلمه مناسب تری می باشد.

 باید پذیرفت غریزه انسانی یک جبر است نمی شود از زیر آن گریخت. غریزه است که وادار می کند  قابیل هابیل را بکشد. این جبر زمین است نمی شود آنرا کتمان کرد نظام کشاورزی نظام دامداری را کنار می زند. محدودیت ها پیش می آید و سرانجام برده داری ظهور می کند. برده داری کنار می رود به سرواژی ختم می شود. سرواژی تجزیه می شود و در دل خود فئودالیته را می پروراند همانطور که می دانید فئودالیته به خاطر وابستگی به زمین به بورژوا میدان می دهد و بورژوازی سرمایه داری محدود را بوجود می آورد و سرمایه داری محدود رغیبان را کنار می زند و سرمایه داری پیشرفته را در دل خود می پروراند. سرمایه داری پیشرفته یا کارتل ها زیر وزن خود و تورم اقتصادی می شکنند و شاهد خروج سرمایه و بانکداری خصوصی هستیم. این در جبر زمین و در ژنتیک انسان و غریزه انسان ریشه دارد.

در فرهنگ هم جبر به تنهایی مسموم کننده می باشد. معلمی که سر کلاس می رود و به جای اینکه محسوسات چیزهایی که بر روی حواس پنجگانه تاثیر می گذارد را به شاگردان آموزش دهد به خاطر اینکه خود را به شاگردان ثابت کند که از خود مداری و غرور و غریزه او سرچشمه می گیرد. یکباره اصول را بیان می کند و در آخر برای اینکه معلومات و استادی خود را به رخ شاگردان بکشد با فخر فراوان چند مثال هم می گوید.

مانند کسی می ماند که به سبک فارسی کتابهای انگلیسی را خوانده است از آخر به اول می آید به همین خاطر است من اکثر کتابهای فارسی را از فصل آخر به اول می خوانم یعنی اصول و نتیجه گیری را در فصل اول که باید آخر کتاب باشد می یابم زیرا می دانم اینجا ایران است و نویسنده ابتدا باید از طریق غریزه خود را با مطالب پیچیده به ناشر ثابت کند.اینها همه جبر است و ما متاسفانه در آموزش و پرورش و فرهنگ هنوز در مرحله جبر هستیم.

اما در نظامهای اجتماعی داستان ما با فرمولی که در بالا گفتم فرق می کند. یعنی ما فئودالیته را به کمک نفت در هم شکستیم تا از دل آن بورژوازی بیرون آوریم و همین طور الا آخر. ما به کمک نفت نمی گذاریم فرایندها رشد طبیعی خود را طی کنند یا حداقل از کاتالیزور آموزش صحیح استفاده نمی کنیم تا سرعت واکنش بالا رود. ما ظرف را خالی می کنیم و نظام اجتماعی جدید را در آن می ریزیم. چه بسا در مناطقی اگر به حال خودشان رها کنیم دوباره فئودالیته یا حتی سرواژی برگردد یا در کنار سرمایه داری به عنوان یک نظام فرعی هنوز به حیات خود ادامه دهند. این ما نیستیم که روند را تعیین می کنیم این طبیعت است که الگوی خاص خود را بر ما و زندگی اجتماعی تحمیل می کند و با وجود جسمانی ما رابطه مستقیم دارد به همین خاطر است که ما تنها بروکرات می پرورانیم زیرا هم سیستم آموزشی درستی نداریم و هم به طبیعت وجودیمان اعتقادی نداریم.

همچنین همیشه گول روشهای فاشیستی و نظامی را می خوریم. شما نگاه کنید در این صد سال آخر رضاخان _ آتاتورک و صدام حسین و بقیه آمدند. معمولا یک نفر را پیدا می کنند که نیازی مبرم به شوک الکتریکی دارد و با چند نفر که با آمپول اعصاب مشکلشان حل می شود به عنوان یک بسته حاکمیتی بر ما برای دوره ای حاکم می کنند تا ما رشد طبیعی خود را انجام ندهیم و حرکت طبیعی جامعه ای را با آوردن آنچه که ما ایده ئال خود می پنداشتیم و با ید بیضا جلو جبر طبیعت را می گیرند و حرکت جامعه ای را مختل می کنند.

جالب اینجاست تاثیر متقابل هم بر سرنوشت خودشان دارد زیرا فرایندهایی که در زمین روی می دهد دو سویه هستند.فاشیست بیشتر از همه به خودشان ضربه زده است بطوریکه هم اکنون برایشان یک دولت مانده است با چند کمپانی بزرگ و بقیه زیر گامهای فاشیست خورد شده است.

همچنین نمی شود به دامن مارکسیسم و تحلیل مطلق اگزیستانسیالیستی پناه برد زیرا دیالکتیک و نگرش سقراطی تنها می تواند آنچه را بر ما گذشته است تحلیل کند در صورتی که به صورت حاکمیت فلسفی در آیند از این وحشتناکتر است. دیگر با جبر طبیعی که با وجود انسان سازگار است و فردا را نمی داند یکی نیست بلکه جبر یک اندیشه است هم بر طبیعت هم بر وجود انسان و دیگر اندیشه ها می باشد و شاهد یک نوع حکومت سکولار خواهیم بود.

مثل اینست شما بخواهید یک درخت را وادار کنید افقی رشد کند یا مراحل رشد از پیش مشخص شده برای درخت تعیین کنید یا پرنده ای را مجبور کنید راه برود. بلاخره یک روز راه خروج از قفس را پیدا می کند و می گریزد اما چه باید کرد؟ اینها هیچکدام با هویت انسانی انسان هم خوانی ندارد.

این مذهب و دین است که امانیسم را دل خود می پروارند و ماهیت انسانی انسان را در تاریخ به جلو می برد و هویتی انسانی برای او تعریف می کند نه امانیستی که دایه دارد و باید از دایه پیروی کرد. خیر دینی که با روح انسان ارتباط دارد و آزادی خاص خود را می طلبد این پارادوکس را چگونه می شود حل کرد. یعنی چگونه می شود هم به جبر طبیعت اعتقاد داشت هم به ماهیت انسانی انسان و امانیسم یا همان حق الناس خودمان و به عدالت وجود خارجی بخشید.

پاسخ تکنیک است شما به کمک تکنیک می توانید از زیر بار جبر بگریزید. تکنیک است که آزادی انسانی را برای شما بوجود می آورد یک مسئله ذهنی را که در جهان خارج نمودی ندارد و اصلا مطابقتی وجود ندارد در جهان خارج عینیت می بخشد. تکنیک است که حرکت انسانی به وجود می آورد و توحش را کنار می زند و انسان را در تاریخ به جلو می برد. تکنیک است که ریاضیات را در دل خود می پروراند بین جهان خارجی و جهان ذهنی ارتباط بر قرار می کند .

برای مثال و آگاهی از نحوه عمل آن به جهان ادبیات خودمان مراجعه می کنم زیرا من معتقدم ادبیات چتر فلسفه است. کسی که ادبیات نمی داند یا تنها ادبیات می داند و فلسفه نمی شناسد نمی تواند جهان بیرون خود را لمس کند. ادبیات جهان محسوس اندیشه های فلسفی است. شما می توانید در ادبیات مثال های فلسفی خود را دریابید و نمود آن را در جهان بیرون حس کنید.

احمد شاملو شاعر معاصر  شعری دارد از جنگ آسمان و زمین می گوید که انسان گول عدالت و محبت آسمان را می خورد و به عشق زمین و جبر طبیعی آن پشت می کند و با دست خود دنیا را ویران می کند. این شعر اشاره به فاشیسم و یا حاکمیت فلسفی دارد که در قالب اندیشه آسمان آمده است. در این شعر زمین سمبل مذهب بوداست و به عشق های طبیعی انسان و عرفان می پردازد و آسمان سمبل اندیشه کلیسا به خصوص کاتولیک است و از تفکر ذهنی ارسطو می گوید و به منطق ارسطوی اشاره مستقیم دارد و از امانیسم اخلاقی آسمان می گوید. شعر در نظر اول کفر مطلق است اما با جهان واقعی تطابق پیدا می کند.

شاملو همچنین در قبال حافظ موضع خاصی می گیرد که با بقیه متفاوت است و نشان می دهد هیچ علاقه ای به فهم معنای فلسفی تکنیک ندارد. حتی در تعویض کلمات اشعار حافظ می کوشد که آن را با موسیقایی سبک کلاسیک و رمانتیک اروپا تطبیق دهد. البته نباید در این باره از شاملو آزرده شد شاملو با مطرح نمودن یک نقیض بدینگونه اذهان را به تفکر تشویق می کند تا در برابر او به پاسخ بر آیند و به خاطر اینکه از زبان نظم پیروی نمی کند همه فکر می کنند دارد حکم ازلی وارونه مانند پیامبری شیطانی صادر می کند.اما این هنر شاعر است که چینی شکسته ارائه می دهد. آنهم با زبان نثر نه نظم که همگان را به اندیشه و اندیشه بر اساس احساس که نیاز امروز ماست در این باره تشویق سازد.

اما هیچگاه شاملو در تفکر و فلسفه خود به تکنیک که منظور بیان من است نمی پردازد و در عوض حافظ یک شاعر صدرصد تکنیکی است. حافظ اگر حافظ نبود حتما ریاضی دان بزرگی همانند خیام بود. حافظ از دو غزل سرای بزرگ ما قبل خود سعدی و عطار و همچنین در اندیشه دم غنیمتی و اپیکوری و استفاده از کلمات و جملات به جای عدد و رقم و معادله از خیام تاثیر پذیرفته است و مقابل اندیشه مولانا می باشد. مولانا بر خلاف حافظ خلق جدیدی نمی کند و حرکت نمی آفریند بلکه شوری در سر دارد و صبر حوصله حافظ را هم ندارد. آینه ای در برابر عرفان شمس قرار می دهد و آن را به محسوسات نزدیک می سازد.

اما هنر حافظ در تکنیکی بودن شعر اوست. این ادبیات است که برای فلسفه جهانی خلق می کند . سعدی همانطور که قبلا گفتم سمبل همان آسمان است در شعر شاملو_ سعدی به منطق ارسطوی و سازگاری و محبت و امانیسم اخلاقی می پردازد و در برابرش عطار قرار دارد که عشق زمین را مطابق آنچه شاملو می گوید به کمال دریافته و مانند بودا در جهان پدیده های مستقل و جدا از هم نمانده البته نباید عطار را در مسلک بودا دانست اما مکانیزم عرفان چون انسان روح و روان مشخصی دارد همه جا تقریبا مشابهه هم است و تنها تا به کمال شناخت دریافت خود فرق می کند. عطار در عرفان تا اوج خود رفته است. (سعدی و عطار دو صاحب سبک در ادبیات ما هستند و هر دو _دو مکتب مستقل دارند و مولانا و حافظ سنتز می باشند.)

حافظ سبک غزل سعدی را به عنوان مبنا انتخاب می کند می دانید سعدی به خاطر تفکر ارسطوی و امانیسم اخلاقی از توصیف پا را در غزل فراتر نمی نهد و در نتیجه وصف به او اجازه نمی دهد از قلمرو جهان خیال بالاتر رود.

این مسئله محدودیت برای حافظ بوجود می آورد. اما حافظ حال عرفانی خود را دارد و نمی تواند مانند صوفیان آنرا به زبان تشبیه و در نهایت طامات که همان تشبیه در حالت شیدایی و بی خودی می باشد بیان کند. حافظ جهان ظاهری و صوری را آنچنان که سعدی و ارسطو می گویند پذیرفته است اما همانند آنها جبر گرا نیست. به جبر اعتقادی ندارد و روحش پر می کشد اما می ترسد آنرا به زبان تشبیه و زبان عرفا بیان کند تا نکند طامات او را به خاطر اندیشه سعدی که مبنای تفکر اوست به داستان گویی و خیالات واهی در دنیای واقعیت برساند. زیرا پای او بر خلاف اهل تصوف بر روی زمین است و به روح آزاد شده از چنگ فلسفه و ماهیت انسانی انسان اعتقاد دارد. پس چه باید بکند؟

حافظ دست به کاری دیگر می زند به تکنیک برای شکستن جبر متوصل می شود. تمام غزلیاتی را که باید به زبان تشبیه بیان کند وارونه می کند و به زبان شرح عاشقی هایش بیان می کند. مانند یک ریاضی دان که یک تابع را ثابت می گیرد و تابع دیگر را وارونه می کند. یک دسته معادله از نوع توابع معکوس با مقایسه با شعر عطار که سراسر تشبیه است در برابر شما قرار می دهد تا بتواند با زبان شرح عاشقی حالت روحی و روانی خود را بیان کند و این میان اشعارش نه به هذیان گویی های تصوف نزدیک است و نه به جبر گرایی سعدی تن داده است و توانسته با تکنیک از عالم جبر گرا و صور خیال سعدی بگذرد و حرکتی انسانی را در جهان شعری خود منعکس سازد که بی نهایت به آثار رمانتیک و همچنین دم غنیمتی و اپیکوری خیام نزدیک است و از سوی ارتباط خود را با جهان واقعی از دست نداده است.

حافظ بدینگونه حرکت می آفریند آن چیزی که مولانا به خاطر تکیه بر سقراط و دیالکتیک قادر به آن نیست. مولانا تنها شرح عرفان و آنچه گذشته است آن هم با زبانی گاه مبتذل بیان می کند و در پی اثبات تضاد و دگرگونی است. اما چیست که حافظ را قادر می سازد نه در دام جبرگرایی سعدی بیافتد و نه به دنیای عرفانی دور از واقعیت بپردازد و می تواند اینچنین ظریف فرمول ردیف کند و از تکنیک استفاده نماید و سره را از ناسره تشخیص دهد؟ یک چیز مجهول یک طناب روح او را در اوج نگه می دارد و می تواند تشخیص بدون تعصب و بدون تاثیر پذیری از محیط و افکار زمانه خود داشته باشد. آن طناب مجهول چیست؟

حقیقت این است آن چیزی فراتر از آگاهی است . آن بار امانت الهی است که انسان را در تاریخ به جلو می برد و به کمک تکنیک نظامهای اجتماعی را عوض می کند و خود به ناگاه در درون جبر بزرگتری قرار می گیرد زیرا اینجا زمین است و همه چیز تغییر هویت می دهد و انسان  در جبر دیگری قرار می گیرد و  مجبور است دوباره از یک جبر بزرگتر بگذرد.

مفهوم بار امانت الهی با آن مفهومی که معلمین اخلاق می گویند یکی است و در پرهیز از گناه و باید نبایدها جلوه پیدا می کند. اما حاکمیت اخلاقی بر یک جامعه و بر افراد ـاز پیشرفت و حرکت انسان در تاریخ و زندگی شخصی اش جلو گیری می کند. زیرا نمی توان نسخه اخلاقی واحدی برای همه انسانها در همه حالات پیچید و روح مایل است در یک محیط آزاد و به دور از حاکمیت باید و نبایدها حرکت کند.

پس تکنیک در برابر جبر طبیعت به کمک روح آزاد انسانی ـایمان به بار امانت خداوندی که از گناه دوری جسته است و در قفس آن به قول اندیشه های دینی محسور نشده است حرکت و تحول می آفریند. همینطور در نظامهای اجتماعی هم می توان به همین طریق از زیر بار جبر طبیعت گریخت و همچنین روند رشد و حرکت طبیعت را مختل نه نمود. به عنوان مثال مصدق مسئله مالیات و بیمه را برای سرمایه داران و فئودالها مطرح می کرد و بر ناسیونالیزم و فرهنگ بومی و ملی تاکید می نماید.

یا می توان در سیستم بورس و معاملات ـ مالیات بر اساس رشد غیر طبیعی سود نه مالیات بر اصل سرمایه را مطرح کرد به گونه ای که اگر سود از حد مشخصی بالاتر رفت و تصاعد غیر معمولی را پیش گرفت مالیات هم به صورت تصاعدی افزایش یابد و بدینوسیله مردم در سود غیر منطقی تا حدودی که جلو رشد نمو و بالندگی موسسه مربوطه که فرصت ترقی به آن داده شده است را نگیرد(زیرا ممکن است موسسه مربوط همان فرصت را داشته باشد و دیگر چنین فرصتی برایش پیش نیاید)بدین صورن مردم را شریک کرد و معادله از حالت سقوط یکباره و یا صعود غیر معمول که به صورت خطوط شکسته و خطی می باشد به صورت یک منحنی با قوس ملایم در آورد. البته باید در نظر گرفت تنها به یک واحد پول نمی شود به عنوان یک تابع مستقل نگاه کرد بلکه ممکن است همان لحظه پول یا طلا در مقابل ارزهای دیگر سقوط کند و خود محور سود یک تابع از مقایسه با دیگر ارزها و نرخ طلا می شود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 7:39  توسط علیرضا بخشعلی  |